هی خودمو دعوا میکنم،
هی خودمو دعوا میکنم،
هی خودمو دعوا میکنم؛
تهش یهو مث یه بچه کوچولوی لوس که یه داد سرش میزنن، پقی میزنم زیر گریه.
پشیمون نمیشم از دعوا کردنام. دیگهام عصبانی نمیمونم ولی. با تعجب و افسوس زل میزنم به کودک درونم.
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
احساس میکنم یه وسیلهام براش. یه وسیلهی ماوراءالطبیعی که واسه اون آدم ساخته شده و توش، تمام پاداش ها و مجازات ها و عذاب های اون آدم در جریان زندگیش ریخته شده و طبق برنامه ریزی قبلی، من فقط وظیفه مه که در زمان مناسب ارائهشون بدم.
من بعد یه مدت دیگه هیچی رو توضیح نمیدم، فقط عکسالعمل نشون میدم.
من بعد یه مدت مستهلک میشم. دورانداختنی.
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
وقتی تو تلخی میکنی و از دستم میروی، دیگر هیچ چیز برایم باقی نمیماند. دنیا تیرهگی میکند، دنیا تلخی میکند.
وقتی تو انقدر ساده و تلخ از دست من میروی، خواب هم از من فرار میکند. (شاید میآید پیش تو.)
من اما تنها چیزی که میگویم شب بخیر است. تلخ ترین و خستهترین و تنها ترین شب بخیرِ دنیا.
"You need a nurse rather than me. You would find them in hospitals, not in my house." she said.
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
ش.ن. / سال خون
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
یک روز هم میآیم سراغت. دورخیز میکنم، شیرجه میزنم تویت، و بی آنکه تقلایی برای نجات یافتن بکنم، آرزوی غرق شدنم را میکنم. غرق شدن توی تو.
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان
«عزیزِدلِ من» را ببین که چطور از اینکه «اسطوره» صدایش کنم عصبانیت میکند. این روزها خوب میتوانیم با هم کورسِ آشفتگی بگذاریم
و البته که من برنده، و تو بازنده ی متانت و تودار بودن همیشگیات خواهی بود.
برچسب:
نویسنده: شیوا حیدریان